خشاب

خاطرات شهدای آران و بیدگل/رهروان وصال

 

شهید حسن خدمتی - خشاب

فرزند سیف الله  ///   متولد 1338/3/1   ///   شهیدِ 1362/12/27  -  مجنون (عملیات خیبر)

همیشه این شعر را زمزمه می کردند:

در راه دوست کشته شدن آرزوی ماست                                

                           دشمن اگرچه تشنه ی خون گلوی ماست

گردیم دور یار چو پروانه گرد شمع                           

                              چون سوختن در آتش عشق آرزوی ماست

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |

فرزند زهراب  ///   متولد 1348/6/30    ///   شهیدِ 1365/5/14 - مجنون

شهید حسین شاطریان - خشاب" رفقایش گفتند: موقعی که لباس بسیج را به ما دادند، او می گفت: گویا این لباس را از بهشت برای من آورده اند. ما گفتیم برای تو یا برای همه؟ جواب داد: فقط برای من.

بنابر نقلی که آقای دکتر باقری، پسر خاله ی شهید می گفت: شبی که از فاو به جزیره  ی مجنون می رفتیم تمام بچه ها در ماشین خواب بودند. چند مرتبه حسین را دیدم که بیدار است و زیر لب چیزی می گوید. گفتم حسین مگر خوابت نمی برد؟ گفت نه احساس می کنم در هنگام بازگشت من دیگر همراه شما نخواهم بود. گفتم از این حرف ها دست بردار. گفت می بینی!

پدر شهید: موتور برق کوچکی خریده بودم برای شبهای تاریک که برق سهمیه بود، روشن کنم. شبی بعد از نماز مغرب از مسجد آمد دید موتور کار می کند. با حال ناراحتی گفت: پدر اگر می توانی به همسایه ها برق بدهی روشن باشد و الّا خاموش کن که ما عزیزتر از مردم نیستیم.

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |

 

شهید امیرحسین نیکروشفرزند محمود    ///    متولد 1347/3/8    ///   شهیدِ 1363/12/17 // هور العظیم  

مادر شهید نقل می کند: فرزندم همیشه می گفت : داستان هایی از زندگی امامان معصوم علیه السلام برایم بگو. یک روز که برایش داستان شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام را تعریف می کردم، وقتی به آن قسمت از ماجرا رسیدم که امام حسن علیه السلام تقاضای تشتی نمود و صدای حضرت زینب سلام  الله علیها زد، دیدم امیرحسین زجه و ناله می کند و بلند بلند گریه می کند. با اینکه ایشان حدود 5 سال بود اما عشق و علاقه ی زیادی به اهل بیت علیهم السلام داشت.

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |

شهید اسدالله جریده بیدگلیفرزند علی اکبر    ///   متولد 1349/03/01     ///   شهیدِ 1366/12/25 

وقتی به مرخصی می‌آید جریان خواب دیدن خودش را در خط مقدم جبهه، بعد از دعای کمیل برای مادرش تعریف می کند:

در خواب برای انجام کاری به اصفهان رفته بودم و گویا می خواستم کارتی را در پادگان امام حسین علیه السلام امضا کنم. در خیابانی راه می رفتم که اطراف آن را درختانی احاطه کرده بود. به باغ وارد شدم سید بزرگواری را دیدم که در گوشه ای نشسته بود و با دست اشاره کرد که جلو بیا. رفتم، گفت بفرمایید بنشینید. میوه میل بفرمایید. من از شدت شرم دست به پیشانیم گذاردم و گفتم متشکرم. آن سید بزرگوار گفت: برای چه به اصفهان آمده ای؟ گفتم می خواهم کارتم را امضا ککند. آن سید بزرگوار گفت: کارت تو امضا شده است. کارت را از جیبم بیرون آوردم. دیدم مهر سبز رنگی بر پای آن کار ت زده شده است ... 

نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |

فرزند رجبعلی  ///   متولد 1339/12/2    ///    شهیدِ 1362/12/5

 اخلاقش این بود که اگر چیزی برای بچه هایش می خرید، برای بچه های ستم دیده که پدر نداشتند هم می خرید. حتی بعد از شهادتش یک پیرزنی آمده بود و می گفت: چند ساله که ذغال زمستان ما را این مرد آماده می کرد. من  که نمی شناختمش. الآن عکسش رو دیدم، فهمیدم این مرد مبارز، همون مرد خداست.

وارد سپاه که شده بود هرکاری می کردن اجازه نمی داد حقوقی برایش تعیین کنند. یه روز دیدم اومده خونه مثل بارون اشک می ریزه. گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت چرا گریه نکنم؟ ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |

شهید علیرضا آبیاری

فرزند علی عباس/// متولد 1345/1/1  /// شهیدِ 1361/8/18

یک تیر و دو نشان

"حوالی اذان صبح روز عید فطر به دنیا آمد. وقتی می خواست به جبهه اعزام بشه، مادرش به علیرضا گفت: خوبه، قبل از اینکه بری جبهه یه سر بری مشهد امام رضا علیه السلام. علیرضا خیلی دوست داشت بره ولی گفت: الآن لازمه برم به جبهه. نمی تونست توی اون شرایط رزمندگان اسلام رو تنها بگذاره و به زیارت بره. رفت و بعد از مدتی به شهادت رسید. اما هنوز خانواده اش هم از شهادتش خبردار نشده. چرا؟ چون قرار بود علیرضا زائر بشه بعد بیاد. از قضا جنازه ی ایشان با یک شهید مشهدی اشتباه می شه و شهید رو به مشهد می برن. وقت به خاک سپاری اطلاع می دهند که جنازه اشتباهی شده. دوباره ایشون رو برمی گردونن به اصفهان و بعدم به بیدگل، حالا دیگه هم به شهادت رسیده بود، هم به زیارت. 

 

و جعلنا من بین ایدیهم سداً و ...

خود شهید نقل می کند: در عملیات رمضان که از ناحیه ی کتف چپ مجروح شده بودم، پشت جنازه ها مخفی شدم و سربازان عراقی تا پیش من آمدند ولی چون آیه ی هشتم سوره یس را خوانده بودم به یاری خداوند به دید آنها نیامدم تا آنکه نزدیک صبح از نیروهای ایرانی آمدند و مرا با آمبولانس به بیمارستان بردند ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |

شهید مصباح پور

فرزند رحمت الله   ///   متولد 1350/6/8   ///   شهیدِ 1366/12/26

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ...

" وقتیکه متولد شده بود نوزادی زیبا و درشت هیکل بود. 7ساله بود که کل واقعه ی شهادت خودش را در خواب دیده بود. وقتی آنرا برای ما تعریف می کرد ما آنرا شوخی می گرفتیم و می گفتیم حرف های بچه گانه است. ولی در هنگام شهادت تمام اتفاقاتی که افتاد مانند همان خوابی بود که در هفت سالگی اش دیده بود. 

( ناگفته نماند که هنگامیکه شهید 7 ساله بود هنوز از جنگ تحمیلی خبری نبود.)

در آخرین نامه اش به یکی از دوستانش می نویسد و در آن نامه متذکر می شود که برادر جان می خواستم اینجا باشی و ببینی که جوانی که می داند شب آخر عمرش است چقدر خوشحال و خندان است تا آنجا که نزدیک است پر در بیاورد.

( همان شب، شب آخر عمرش بود و این اوصاف، ظاهرا خودش بود که توصیف می کند.) 

از قول یکی از همرزمان: شب حمله، کاغذ سفیدی را در جیب شلوارش نگه داشته بود. گفتم این کاغذ را برای چه نگه داشته ای؟ گفت می خواهم هر موقع که شهید شدم با خون خودم و با انگشتانم این دعا ( خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ...) را بر روی کاغذ بنویسم. که البته موفق به چنین کاری نگشت.

------------------

سلام دوستان یه پیشنهاد برای شما داریم لطفا به وبلاگ ما سری بزنیدگل

و اینجا خانه شهیدی است که به انتظار قیام مولایش آرام گرفته است...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |

متی ترانا و نراک ...

در نامه ای نوشته بود:

پدر و مادر عزیزم، شبی مشغول پاسداری بودم، دیدم یکی به طرفم آمد، ایست دادم و فریاد زدم. اما آن فرد نایستاد، کسی هم به فریادم نرسید. موقعی که خواستم شلیک کنم اسلحه ام به رنگ سبز درآمد و آن شخص نزدیک من آمد و گفت: چه کسی را صدا میزنی؟ فرمانده ی تو من هستم! بعد از آن گفت: چرا اینقدر ناراحت هستی؟ اینجا تنها هستم و یکی از دوستانم در بیمارستان است و مجروح جنگی می باشد. گفت: ناراحت او نباش من او را شفا دادم و این هم تیری که در شکم دوست تو بود، و بعد تیر را در اورد و نشان داد. و صدق گفتار شهید موقعی بیشتر  نمایان شد که برادر احمدی در اصفهان بعد از جواب دکتر شفا گرفته بود.

بعد از شهادت او دوستانش این قضیه را نقل کردند و هم اینکه دوستان او نقل کردند که قبل از شهادتش به ما گفت که من امروز به شهادت می رسم. وقتی علت آنرا پرسیدم گفت:

"امروز به هر طرف که نگاه می کنم امام زمان عجّل‌الله تعالی فرجه الّشریف  پیش روی من است"...

------------------

پ.ن: اگه بتونم اون نامه رو گیر بیارم حتما تصویرشو می ذارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط رهرو نظرات () |

به راه سقای دشت کربلا
" در سال 61 برای اولین بار عازم منطقه ی عملیاتی رمضان شد که در این عملیات به عنوان نیروی رزمی پیاده شرکت داشت و در همان سال در عملیات والفجر مقدماتی به عنوان سقّای رزمندگان مستقر در توپ خانه سپاه 3 صاحب الزمان (عجّل‌الله تعالی فرجه الّشریف) مشغول بود. ایشان خیلی علاقه به سقایی رزمندگان داشت، به طوریکه بار دیگر در عملیات پیروزمندانه ی والفجر 4 به عنوان سقای حماسه آفرینان مستقر در چاله سبز مریوان به کار خود ادامه داد... پس از اعزام در تیرماه سال 65 در واحد موتوری لشگر 8 نجف اشرف، با اقتدا به اربابش ابالفضل العباس سلام الله علیه تقاضای آب رسانی به رزمندگان اسلام را در خط مقدم منطقه عملیاتی کربلای 5 نمود، تا اینکه پس از چندین مرتبه آب رسانی به واحدهای مستقر در خط مقدم در روز دوشنبه 20/11/65 هنگام آب رساندن از شلمچه به خط مقدم بر اثر اصابت گلوله توپ به آرزوی خود رسید و به مقام رفیع شهادت نائل گشت." 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |

شهید مهدی توکلی17 سالش بود ...!

تولد ایشان روز نیمه ی ماه شعبان مقارن با میلاد با سعادت امام زمان عجّل‌الله تعالی فرجه الّشریف بود. از این جهت نامش را مهدی گذاردند.

به نقل از دوستانش زمانیکه از میدان مین در تنگه چزّابه عبور می‌کردند در برخورد با یک مین یکی از پاهایش آسیب جدی می بیند و از حرکت باز می ماند.

وقتی‌ آتش نیروهای دشمن بیشتر می شود یکی از دوستانش موقع عقب نشینی به بالای سرش می رود و سر او را به دامن می گیرد و متوجه می شود که او مرتب امام زمان علیه السلام را صدا می زند و اظهار تشنگی می کند. در آخرین لحظات سوره والعصر را قرائت می کند. وقتی آیه آخر را تلاوت می کند در حالیکه 17 ساله بود به شهادت می رسد.

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط رهرو نظرات () |


Design By : Night Skin